X
تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم


به کوری چشمان دشمنان علی                                   زعمق جان صلواتی به جان خامنه ای    

  


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت11:25توسط ستاره | |


 

تاسوعای  حسینی

محمدحسین تازه از هیئت برگشته بود.خسته و بی حال افتادآخه  دیشب نخوابیده بود.رفته بود مداحی،امروز بعداز ظهرم قراره بره برای اردبیلی ها مداحی بخواندهرچند که خودش اردبیلی نیست.برایش مهم نیست که در این روضه چه کسانی هستند فقط این مهم است که بتواند برای امامش روضه بخواند.اما نشد.... نشد....مهلتش تمام شد.اجلش فرا رسید.

اوچطور در آتش می سوخت و پدر نمی توانست کاری بکند،آخر هر کاری هم که انجام می داد او دگر فدایی شده بود.فداییه یک جمعیت،یک فاجعه ی خونین....پدر اورا در بغل گرفت تا از اتاق بیرونش برد به دم در که رسید در بسته شد....وای خدای من....محمد حسین را گذاشت زمین تا در را باز کندولی....ولی او نمی توانست آتش را تحمل کند آن هم چه آتشی؟‍!آتشی که با تمام آتش های سال تفاوت داشت،سوختن درآن آتش مانند وارد شدن به بهشت ابدی است؛ خود را این طرف و آن طرف می رساند تا راهی پیدا کند؛پدر هم در این فاصله دارد تلاش می کند تا در را باز کندولی نه پدر توانست در را باز کند و نه محمد حسین خود را از آتش برهاند.آتش کم کم تمام بدن محمد حسین را فرا گرفت و او را می سوزاندو می سوزاندتا جایی که دگر چیزی جز چند تکه استخوان از او باقی نماند....

یادش بخیر هنگام خداحافظی به او گفتیم تو نیا!همین جا بمان.

یادش بخیر وقتی پدرش آمد و گفت:نگذاشتید فرزندم در....و در ادامه گفت:اودیگر بر نمی گردد....گویی خود خبر داشتندچه اتفاقی قرار است رخ بدهد....

یادش بخیراولین و آخرین دیداری که با او داشتم ای کاش....ای کاش من آن شب نبودم که بخواهم او را ببینم و بشناسم که حالا با به یاد افتادن خاطراتش دلم  خون شود....

هرجاکه نامش آورده می شود کسی نیست که نگوید یادش بخیر آخرین لحظاتی که با اوبودم.... گفت:اگراجازه ندهید من با شما بیایم نمی گذارم شما هم به این سفربروید.ای خدای من....ای کاش زمانی که با ما آمد و پس از آن تصمیم داشت از منزل خارج شود به سمت حرم رود به او اجازه داده بودم.....ای کاش...کاش....کاش....

آخر می دانی چیست؟!تا کسی را ندیده و نشناخته ای برایت غریبه است و او را نمی شناسی وغمش آن چنان آزارت نمی دهد.ولی وقتی او را دیدی و شناختی،دیگر او را شناخته ای و در حافظه ات می ماند.

هرگاه تصویری از آخرین مصاحبات و برنامه های او نشان داده می شود؛دل همگی ما خون می شود احساس می کنم برادر خودم را از دست داده ام....به خصوص وقتی که در مصاحبه از او پرسیده شد از مولایت چه خواسته ای داری؟واو در جواب گفت:شفاعت اول قبر

این مصاحبه درست قبل از رخداد واقعه بوده است.آخر کسی نیست که به من گوید فرزندی که هنوز به سن تکلیف نرسیده است و گناهی مرتکب نشده است چطوربه فکر شفاعت امامش از اواست؟!

امشب بعداز هشت روزسومین ختم رادرطی دو روز توانستن برایش بگیرند.آخر نمی شد.پدر در بیمارستان کشوری دگر و فرزند در حال دفن شدن در کشوری دگربه همراه مادری که دگر تاب و توان ندارد.

برای شادی روح محمد حسین.ق.واعطای صبر به اطرافیانش صلوات محمدی.

 

 


+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت11:48توسط ستاره | |


خاکریزهای کربلایی

شب سنگینی است.آسمان پرده ی خون غروب را کنار نمی زند.شاید می خواهد چادر عزای خونین هزاران سال پیش(عاشورای۶۱)را بر سر کشد و تا صبح اشک شبنم ریزم.نسیم شب میان دشت های جنوب غرب آهنگ سینه زنی درختان را می نوازد.صدای دور ضربه ی طبل عزابا ناله ی درختان در هم می آمیزدوچلچراغ کوچک صدها شمع عاشق که سیاهی شام غریبان را شکافته است.

درپرده ی اشک نگاهم می لغزد.بر می گردم و....

چشم در چشم های معصوم بهمن می اندازم که......

پشت شیشه ی غبار گرفته ی قاب عکس به رویم لبخند می زند و آهی می کشم.....

نزدیک ظهر است.عملیات تقریبا تمام شده است در داخل این  دژها دشمن سنگرهای محکمی تعبیه کرده است که از هر طرف مشرف به بیابان است.ما روی یکی از این دژها هستیم که در همین عملیات سقوط کرده است....

احساس تشنگی مفرط مرا به سوی سنگری می کشاند در آخرین نقطه ی کانال داخل می شوم...

قمقمه  ی آبی آنجاست.دست دراز می کنم که بردارم چشمم به سوراخی می افتد که از آنجاتمام دشت را می توان زیر نظر داشت.همانطور که قمقمه را بالا می برم...

زردی آتش دهنه ی تانک دشمن به چشم می خورد و ناگهان صدای مهیب و هم زمان با آن در هم ریختن سنگر بغل تکانم می دهد.

قمقمه را رها می کنم و بیرون می دوم.بلوکی سیمانی بر فرق یکی از بچه ها خورده و سرش را شکافته.

وقتی می بندمش حتی....

حتی لایه ی شفافی از مغزش را هم می بینم.زنده می ماند؟خدا می خواهد و زنده می ماند.

صدای ناله ی بی رمقی دیگر به گوشم خورد.

خاک نیمی از بدن یکی از بچه هارا پوشانده است.تیرآهنی از روی سنگر روی دستش افتاده و آ نرا قطع کرده به طوری که به یک پوست بنداست....

وای خدای من انفجار پشت انفجار.صحنه های مهیبی دیده می شود.خاک و دود و آتش همه جارا فرا گرفته.بچه ها مثل خوشه ی گندم یکی پس از دیگری چیده می شوند.چهره های سوخته و خونی دگر طاقتم را بریده.نمی دانم چه کنم حتی برای مجروح ها؟!

دوساعت است که این وضع ادامه داردناگهان....

ناگهان صدای علی اکبر را می شنوم که گرد و خاک را پس می زند و جلو می آید:اینجا کسی نیست؟!

-چرا!جلوبیا!

-امدادگرتویی؟!

-بله.خودمم.آقای آهنگر هم هست.

به کنارمان می رسد. کسالت و خستگی روحیه ی خرد مرا مثل مرده کرده است.

-خدایا!فقط شمادونفر مانده اید؟!

با بی حالی تمام می خواهم جوابش را بدهم که می بینم پشت سرش بچه ها می رسند.نورامید بردلم می تابدو لبخندی بر گوشه ی لبم می نشاند.

-بهمن!بهمن آمد؟!

می خواهم بلند شوم و دنبال صدای گرمش بگردم.تنها صدایی که می تواند لبخندی از صمیم قلب بر چهره ی خسته ی من بنشاند.باآن پیکرتنومندجلو می آید شیشه های عینک نور نگاهش را می شکند.لباس غواصی بر تن دارد.لباس اسفنجی و سیاه و سراسری و کوله ی امداد گری هم در دستش است.به سویش می دوم:

-سلام بهمن!کجایی بابا؟!

برقی از شوق در نگاهش می دود.لحظه ای درنگ می کند.این شبانه روزی که از هم جدا بوده ایم به اندازه ی یک سال طول کشید ولی می خواهم از حالا به بعد باهم به جلو برویم.

مدتی به هم خیره می شوند.هردودستمان را دراز می کنیم اما....امادستمان به هم نمی رسد.غباری از دود و آتش میان من و او فاصله می اندازد و فضا را پر می کند.

گوش هایم از شدت صدای انفجا گرفته است چشمانم هم جایی رانمی بیند.ولی ناگهان صدای ناله ی خفیفی می شنوم.

وای خدایا!ترکش از بغل گوشم رد شده و ...وای بهمن!ترکش دوجای گلویش را سوراخ کرده.ترکشی دیگر هم...به شاهرگش خورده....

چنددقیقه دست و پا می زد.کم کم آرام شدو آخرین رمق هایش را از دست داد.چشمانش هنوز باز بود.ناگهان با دست ناتوان و بی جانش عینک را از چشمانش دور کرد.نگاهش همچون پرنده ای عاشق و دل سوخته روی کانال نشست.چین و شکن چهره اش هم چون غنچه می شکند.اشک هایم خون چهره اش را می شویدو من غرق حرکات آرام وشگفت انگیز اویم.دست راستش را همراه عینک کنار می زند و دست چپش را روی سینه می گذاردو نیم خیز می شود.

متحیرم که چه می کند.بالای کانال را نگاه می کند لب های قفل شده اش را از هم می گشاید وبا حنجره ای که پنج جایش سوراخ شده صدا بر می آورد.

یاحسین!

بغضم منفجر می شود.فریاد می زنم و اشک می ریزم.

یا امام حسین!آقاجان خودت کمکش کن.

تصورآنکه دیدار امام چه شگفت آور اورا با چنین حنجره ای به کلام آورده است مغزم را سوراخ می کند.ملتمسانه روبه روی کانال روی خاک می افتم و فریاد می زنم:

یاحسین!

بچه ها که این صحنه را دیده اندمی آیند و زیر بغلم را می گیرند.چهره ی خون آلود بهمن راغرق بوسه می کنم به یاد لحظه مرگش می افتم و خود را عقب می کشم.شایدازآن سوی خاک های شلمچه می آید وشایدهم از آن سوتر ازصحرای مقدس کربلا....

 


+نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت23:30توسط ستاره | |


سرزینب

روزی وقتی پروانه اومد به اتاقم از او پرسیدم:چه حرفی را در جهان دوست داری؟

پروانه:حرف ز

 از گلی که پروانه رویش نشسته بود پرسیدم:توچه حرفی رادر جهان دوست داری؟

گل:حرف ی

از شمعی که کنار تخت در حال سوختن بود پرسیدم:تو چه حرفی را در جهان دوست داری؟

 شمع:حرف ن

ازگل سوسن پرسیدم:تو چه حرفی را در جهان دوست داری؟

گل سوسن:حرف ب

از خورشید پرسیدم:توچه  حرفی را در جهان دوست داری؟

خورشید:ازجهان و جهانیان پرسیدم که چه کس را دوست دارید؟

جهان و جهانیان همه گفتند:زینب

فدایت شوم خانم تو کیستی که همه جهانیان صدایت می زنند؟

توچه دیدی که همه گویند ام المصائب؟

توچه صبوری که به هر که می گویم صبرم تمام شده می گوید:صبر زینب را ببین.

 

 

 

 

 


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت14:59توسط ستاره | |


باز این چه شور وشین است                                  باز این چه نوحه و عزا و ماتم است!

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟

آن چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست؟

من ندانم که چه سری است در کاشانه ی او!

سری به نیزه بلند است در برابر زینب خداکند که نباشد سر برادر زینب!

نازم آن آموزگار را که در یک نیمروز دانش آموزان عالم را چنین داناکندحسین جان!

حسین جان!

ابتداقانون آزادی نویسی در جهان؟

تاپس از آن با خون هفتاد و دوتن امضاء کنی؟


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت21:32توسط ستاره | |


نام ها و القاب امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)به همراه برخی از معانی در دین اسلام:

۱/حجت خدا:رساننده ی گواه خدابرخلق

۲/خاتم اوصیاء:بدلیل اینکه آخرین وصی پیامبر بر روی زمین است.

۳/منتَظر:برای مدتی طولانی غیبت می کند و علاقه مندان به آن حضرت منتظر ظهورش خواهند بود.

۴/وارث:زیرا هرچه که أئمه و معصومین داشتند او به یکباره خواهد داشت.

۵/باعث

۶/خلف صالح:امام صادق(علیه السلام)فرمودند:(خلف صالح از فرزندان من است که مهدی موعود است و کنیه اش ابوالقاسم و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد.)

۷/قائم به حق

۸/مظهردین

۹/دادگستر

۱۰/بقیة الله:زیرا آخرین ذخیره ی الهی است.

۱۱/صاحب الزمان

۱۲/صاحب شمشیر

۱۳/منصور:طبق تفسیرآیه ی 35سوره اسراءتوسط امام باقر(علیه السلام)

۱۴/تالی

۱۵/نائب

۱۶/خالص

۱۷/منتقم

۱۸/صاحب الأمر:زیرا امر الهی و استقرار عدل در عالم به دست مبارک آن حضرت انجام می پذیرد.

۱۹/سیدجابر

۲۰/ثاثر

۲۱/خازن

۲۲/باسط

۲۳/برهان

۲۴/مضطر

۲۵/احسان

۲۶/هادی:هدایت کننده.

۲۷/سدرةالمنتهی

۲۸/خلیفة الله:آخرین خلیفه ی خدابرزمین.

۲۹/مدبر

۳۰/عین

۳۱/غایب:ظاهر نیستن و ازنظرهاغایب هستند.

۳۲/منعم

۳۳/محسن

۳۴/حامد

۳۵/مهدی:هدایت شده.

۳۶/امیرامیران

۳۷/قاتل تبهکاران

۳۸/آقای دوجهان

۳۹/مأمول:زیرا مردم به او امید بسته اند و چشم انتظار اویند.

نام های امام زمان در تورات و انجیل و کتاب های فرنگی و متون هندی:

۱/اوقیدمو۲/لندیطارا۳/ماشع۴/شماطیل۵/مهمیذ الآخر۶/واقیذ۷/فیذموا۸/مسیح الزمان۹/خداشناس

 


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:12توسط ستاره | |


یک سخن...

خداوندا!فقط تو ازآن روز خبر داری روز ظهور رامی گویم می دانی آن روز مبارک چه روزی است.

خداوندا!تورا قسم به اشک خونین مهدی

          تورا قسم به آن آقایی که هرجمعه به خانه تو پناهنده می شودو ازتو إذن ظهورش را می طلبددگر دعای آن مسافر خسته رابشنو.می دانم؛ می دانم که قابل خواهش کردن را هم ندارم ولی اگر می شود دعایم را مستجاب کن و  دعای مسافرخسته را مستجاب گردان. همان مسافری که می گوید:(هرجاتک درختی دیدیدبدانیدمن زیر آن درخت نماز حاجت می خوانم و ظهورم را از خداوند طلب می کنم.)

خداوندا!توراقسم به همان لحظات پرازغم ودرد مولایمان مهدی،دگردعایش را مستجاب گردان و قلبش را که مدتهاست در انتظار ظهورش است را شادگردان و به امت آقایمان رحم کن.شنیده ام اگر خود به گناهمان اعتراف کنیم مجازات کمتر میشود یا اینکه درصدی بخشش برایمان در نظر گرفته می شودپس من خود اعتراف می کنم که گنه کارم و به من گنه کارفرصتی ده شرمنده که فرصتی دوباره ازت می خواهم چون نتوانستم ازآن فرصت هایی که دادی استفاده کنم تا به خود آیم ودست از گناه بشویم وبیش تراز این درهای فرج را بسته نگه ندارم .

اگر می دانستیم چقدر مولایمان برایمان نگران هست فرصتها را غنیمت می شمردیم.

خداوندا!رحمی کن و مارا در سیطره ی خود قرارده تا حق را تشخیص دهیم و با توبه ی به موقع خود به دوستدارا ن و منتظران آن حضرت برسیم.إن شاألله مسافران کشتی نجات کامل شوندوماهم عضوشان باشیم و به امید تو ای خدای مهربان همگی تصمیم می گیریم به ساحل خوشبختی قدم بگذاریم.بسم الله الرحمن الرحیم پیش به سوی ساحل خوشبختی.

اولین قدم:پاک کردن و شستشوی دلهایمان

دومین قدم:شستن زبان از فحشاو سخنان نا به جاو خوشبو کردن دهان و زبان بر دعا و سخنان زیبا

سومین قدم:شستن گوش هایمان ازشنیده هایی که نباید می شنیدیم ولی شنیدیم و نشنیدن حرف هایی که نباید شنید وشنیدن سخنان آقایمان مهدی

چهارمین قدم:پاک کردن چشم هایمان از دیده هایی که نباید میدیدیم ولی دیدیم وبستن چشم ها بر چیزهایی که نباید ببینیم و بازکردن چشم هایمان بر روی ماه آقایمان

پنجمین قدم:بعداز پاک سازی خواندن دعای فرج و در انتظار مولایمان نشستن

آخرین قدم:رسیدن به قله ی سعادت و دیدن روی ماه آقایمان مهدی

 

 


+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت14:25توسط ستاره | |